می کشم لبخند را بر روی خاکی سوخته
بر ضمیر قلب پر از انفکاکی سوخته

شب به شب می نالم و وقت سحر غرق نماز
در حریم خلوت یک سینه چاکی سوخته

دلبر بیچاره ام خود هم ندانستی چه کرد
با دل رنجور غمدار هلاکی سوخته

ذره ذره آب شد تندیس عشقم در برم
آفتابی شد چو در روی پلاکی سوخته

شهد شیرین لبش آتش به جانها می زند
چون خمیر در تنور نان و خاکی سوخته

مرگ را شیرین کنید، با تلخی رنج مدام
بر ضمیر مردمی، با جسم چاکی سوخته

آرزوی دیدن روی تو در آفاق داشت
چشم خون آلود مردی در مغاکی سوخته

۱۴۰۴.۰۹.۲۳. ۲۳:۵۵. "یسار"