تا غرق تماشای دو چشمان نگارم
چون ابر بهاران ز غم از دیده ببارم

با زلف کجش برده ز عالم دل و انگار
چشمان سیاهش شده چوانان شب تارم

در بند دو گیسوی سیاهش شده این دل
با هجر رخش برده ز دل صبر و قرارم

من مزرعه داری شده ام کز سر اجبار
ماندم که در این مزرعه دیگر چه بکارم

آفت زده بر گلشن این مزرعه انگار
آتش زده بر خرمن من صبر و قرارم

آهوی من از مزرعه عشق حذر کرد
باید که به دام دل خویشش بشکارم

۱۴۰۴.۰۹.۰۶. ۲۲:۵۱. "یسار"