بر پشت ابر چهره کشیده نقاب وار
بر پشت ابر چهره کشیده نقاب وار
دل گشته از حضور غایبش بی قرار
از شوق وصل جان به لبم هم نمی رسد
از بس که گشته مانع وصلش گناهِ کار
یا رب ز غیب آتش نوری مرا فرست
سوزد مرا خرقه می گون پاره پار
آن دم نشان، منظر چشمم رخ مه اش
که جان و دل گشته ز هجر او بی قرار
مستم نما ز عطر حضورش به وقت صبح
هوشیار ساز روز دگر وقت کار زار
در سجده گاه عشق مرا ذکر لب فرست
این جان شیفته شده بی قرار یار
امن یجیب ها بر لب پیمانه جاری است
ساقی بریز جام می بی قرار زار
هر دم سلام عشق تو را می کنم نشان
چون تیر عشق آمده در چله نگار
از صبح هم نفس شده این لوح و این قلم
آسوده نیست جان من از شوق وصل یار
محراب عشق با وضوی اشک تر شده است
سجاده را گشوده دل خون چکان پار
۱۴۰۴.۰۶.۰۷. ۱:۰۳. "یسار"
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 13:24 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا