وه به گمنامی عشق تو دگر نامم نیست
جز می میکده روی تو در جامم نیست
شکوه دارد دل بیمار من از خنجر جور
جای زخمی برِ این زخمی اندامم نیست
عمر گر می گذرد با غم هجران رخت
وصل را بار دگر حاصل ایامم نیست
روشنی بخش شب تار من آن روی تو بود
شهد شیرین لبت شربت این کامم نیست
زلف تو همچو کمندی که گرفتار کند
بجز از زلف سیاه تو مرا دامم نیست
خانه لیلی اگر سر شکند دیوارش
خانه ای جز سر کوی تو مرا. بامم نیست
شب سیاه است و سحر تیره تر از زلف سیاه
به سیاهی سر زلف تو هر شامم نیست
عشق آلوده نموده می صافم دل خون
خون خورد عاشق بیچاره دگر جامم نیست
گوشه چشم سیاهت بنوازد به نگاه
جز نگاهی ز سر مهر تو  پیغامم نیست.

۱۴۰۰.۰۸.۰۴. ۰۰۴۹. "یسار"