سیه کردی تو چشمانت؟ نه بلکه روزگار من
چه سان‌گویم که صیادی، شدی یک دم شکار من
نه رحمی کردی ای طوسن به حال و روز درویشم
نه اوردی ترحم بر دل آتش فکار من
خراب تار گیسویت نمودی در شب هجران
کمندی بسته ای بر این،  دل آشفته زار من
نهان چون سازم این دردی که عالم می زند فریاد
ز دست آن کمان ابرو، میان حال زار من
قرارم بردی و رفتی، مرا در این بلا تنها
نهادی در یم هجران، نشد ساحل به کار من
غریق عشق چشمانت، چه سان ساحل دگر بیند
که بشکسته چه قایق ها در این طوفان ز یار من
خلایق درد خویش اما زنند فریاد و غم بینند
نهان سازم غم دل را من از حال نزار من
۱۴۰۰.۰۷.۲۲. ۰۹:۰۷. "یسار"