معطر گشته شعر(شعر) من به گلهایی که میکاری
معطر گشته شعر(شعر) من به گلهایی که میکاری
نمی دانم زجال دل تو این روزها خبر داری؟
نشسته خار پر زخمی ، به پای خسته ام انگار
از این بابت به گل گویم ، چرا با من جفا کاری
خطار کردم که گل چیدم ، از این باغ تماشایی
مگر گل چیدنم تنها گناهی هست که می باری
سرشک غم به رخسارت مریز ای گل در این شبها
نمی دانم که از حالم تو این روزها خبر داری؟
نشسته در برم اینجا گلی پر رنگ و عطر امشب
غم من مثل زندانی ، شده بهر غم یاری
مرا گلچین نما هر دم ، به شعر عاشقی تنها
همی دانم که از شعر ترم امشب تو بیزاری
سلامت می کنم اما ملامت می کنی ما را
نمی بینم کسی باشد ز غمهایم خریداری
هوای سرد و ظلمانی ، نشسته در پر گیسو
پریشان می کند حالم ، به سان برگ گلزاری
شنیدن کی بود ما را به مانند کسی دیدن
نگاه افتاده بر چهر پری روی دل آزاری
ز مژگان خدنگ او نشسته بر دلم تیری
که آرش در کمان افکند، به سوی قوم تاتاری
به امید شکفتن ها ، نشستم در بر گلها
معطر کن دمی شعرم ز بوی عطر گلزاری
مزن بر من خدنگ غم دگر طاقت ندارم من
که آید زخم کاری بر، همین زخمی که می کاری
کمی مرهم رسانیدم، که از تن می رود جانم
چراغی روشن آریدم ، در این راه به این تاری
افق روشن کند یک دم ، که موسی نور می بیند
به طور آ ید بگیرد نور ، رسالت آمدش باری
1398.11.15 22:15 "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا