پا ننهادی برون، از دل چاه درون
بنگری این ماه را ، در شب دیجور خون
صبح شده است خیز تا، چهر جهانت دهند
می رود از برگ گل، شبنم صبح فسون
رنگ جلا می دهد برگ به باد بهار
این همه نیکویی اش، کرده نهان اندرون
راز شکفتن بگو، در افق گفتگو
تا بنماید تو را چهره گل گونه گون
دولت دنیا گذار، نعمت عقبی طلب
تا که توانی ز خویش،پای نهانی برون
صبر کن این خامه را، لحظه و هنگامه را
تا که بیابی امل، در شفق صبحگون
راحت جانان طلب، روضه رضوان بجو
آب حیاتت دهند، در نفسی غرق خون
این همه شعر و غزل، گفته ام ای نیک نام
باز  توانی بخوان، شعر دگر گونه گون
1398.03.21  14:02  "یسار"