"بازهم شب شد و دلتنگی ما روشن شد"
"بازهم شب شد و دلتنگی ما روشن شد"
غم دل سر زد و اشک دل ما گلشن شد
اشک در دیده من رود خروشانی بود
در کف رود غزل همره یک سوسن شد
آنقدر سوخت دل خسته ز هجران رخش
تا که خاکستر غم در صدفی روشن شد
خاطر آسوده بدار و رخ خود پنهان دار
ذره ای نور نگاهت به دلم روزن شد
بس که در دام بلا گشته گرفتار غمت
دل بیچاره من همچو نخ سوزن شد
پاره دوز دل صد چاکم و بیچاره کنون
تا بر آید سحری آه ، دلم بی من شد
در خرابات مغان نیست مرا درگه دوست
کاروان رفت و دل از دست من بی تن شد
۱۴۰۱.۱۰.۰۹. ۰۱:۵۱. "یسار"
یار من و نگار من دل بدهی به کار من
می رود از تنم روان، ای شه مه شکار من
۱۴۰۱.۱۰.۱۰ . ۰۰:۴۰. "یسار"
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 16:53 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا